پایگاه تحلیلی خبری پیام خبر
خبر فوری:
به مناسبت اول مهر، دومین سالگرد درگذشت محمدعلی فرشته‌حکمت

یادداشتی برای پدر

فرشته حکمت
    -     کد خبر: 13523
    -     تاريخ انتشار : ۱۳۹۹/۷/۱|۲۳:۵۶
سرویس :فرهنگی >> ادبی
نوشتن، بهترین محمل آرامش روان و تنت بود و نخستین روز مهر، روز واقعه ای که در آن روز دیگر نتوانستی یا نخواستی که بنویسی، به سوی خورشیدِ جاودانگی بال گشودی. پرواز در بیکرانگی. پروازی که آغاز یک شکفتن تازه بود.

دکتر فرشاد فرشته‌حکمت*: یادداشتی برای پدرم محمدعلی فرشته‌حکمت در دومین سالگشت پرواز بلندش به جاودانگی

به نام پروردگار هستی‌بخش

 

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند                  رفتند و شهر خفته ندانست کیستند...

سلام پدر! پدرِ مفاهیم بلند جاودان، پدر دریاچه‌های پریشان، پدر نقش‌های زخمیِ تنگ چوگان، پدر باران و بابونه. پدر ناودان‌های چوبی در فصل باران‌های موسمی. پدرِ اسب برنزی من! پدر کمندِ ناودیس و قرقی‌های زخمی ساحلِ پریشان که هستیشان را گرازهای مهاجم بر باد دادند. پدر مویه‌ی زال. پدر بهاران دوردست که با زخمی از عشق می‌آیند. پدر شعرهای شورشگر، شعرهایی که سرشار از اقیانوسِ تصویرهای رویایی‌اند. پدر داستان‌هایی که پل پیوند زندگی‌اند: زندگی! از گونه ای که هست، به گونه‌ای که باید باشد. پدر شور و شعور و شورش، پدرِ پرسش... چقدر این جهانِ خسته، وجود تو را کم دارد!

شاید هنوز بسیاری از اعضای خاندان بزرگمان و همشهری‌هایت ندانند که تو برای نگارش بسیاری از داستان‌ها و رمانهایت از کازرون، طبیعتش و مردمانش الهام گرفته‌ای و رد پای این شهر در بسیاری از آثار داستانی‌ات به چشم می‌خورد: رمان گرازها که دو بار تجدید چاپ شد با الهام از دریاچه پریشان و روستاهای پیرامونش نوشته شد. مجموعه داستان مویه زال، برخی از داستانهای مجموعه داستان شلیک پنجم و سرانجام رمان آفتاب در سایه که در انتشارات مروارید به چاپ رسید.

رمانِ آفتاب در سایه را نیز درباره کازرون و درباره ریشه‌های کهن خاندانت در کازرون نوشتی... و غروب نخستین روز مهر! ناگهان آفتاب در سایه شد!

در همه عمر پربارت یک لحظه از نوشتن و خواندن دست نکشیدی. همیشه می‌گفتی: مرگ من روزی است که دیگر نتوانم بنویسم...

 نوشتن، بهترین محمل آرامش روان و تنت بود و نخستین روز مهر، روز واقعه ای که در آن روز دیگر نتوانستی یا نخواستی که بنویسی، به سوی خورشیدِ جاودانگی بال گشودی. پرواز در بیکرانگی. پروازی که آغاز یک شکفتن تازه بود.

از کودکیمان تاکنون و تا همیشه نوشته‌هایت و قلمت برای ما ارزش یک کتاب مقدس داشته است. واژگانی ویژه که با یک نگاه درنمی‌یابیمش. دریایی که از ساحل نمی‌شود تماشایش کرد و به معناهایش پی برد. دریایی که ما را به غواصی در اعماقش فرا می خواند تا ذهن ما را پی در پی به تاویل های تازه و رمزگشایی وادارد. آثاری ویژه که ساختارش سرشار از طنین تجربه ای تازه و گامهایی نوین برای ایجاد انقلابی در زبان  است.

هرگز از یاد نمی بریم که تمام عمر در حال نوشتن و آفرینش ادبی بودی!  قلم شرزه ات، مشعلی افراشته بود، آتشفشانی که یک دم به خاموشی نگرایید. قلمی پرنده که بیش از هفتاد سال در سرودن و نوشتن شتافت و یک دم بال نبست. هرگز بال نمی بندد. اکنون تازه اول راه است. آغاز دوباره ای در قلمرو کشف نوشته های ژرف تو. میراث جاودانی که از رد پاهای مصمم قلمت بر جای مانده. قلمی که «فردا کاری خواهد کرد کارستان»!

قلمی شریف. قلمی نجیب. قلمی پاک! و چه مائده بزرگی است قلم پاک! که هرگز بر خاک نمی افتد. در برابر هیچ فرمانی سر خم نمی‌کند. قلمی که فرزندِ حقیقت است. فرزندِ عشق است! فرزندِ آرمانهای بزرگ است. فرزند رهایی است و زاییده روشنایی. در شرافت قلمت همین بس که پیوسته از باورهای ژرفت نوشت و دستان نیرومندت هرگز از نوشتن بازنماند.

قلمت، قلمی همیشه آبستن بود که از خورشید همیشه جوشان خیالت، ذهنت و اندیشه ات بارور می‌شد و لحظه به لحظه زایشی تازه داشت. چیدمان ناآشنا و دگرگون واژه‌هایت در شعرها و داستانهایت تصویرهای تجربه نشده ای از جهان می‌ساخت. تصویرهایی که با هر بار خواندن، ذهن خواننده‌ات را به خوانشی تازه برمی انگیخت و او را در اقیانوسی توفانی از تصاویر ناب غرق می کرد. و به این غریق دیگر امید نجاتی نبود!

گفتن از تو؛ چشم در چشم خورشید دوختن است. گفتن از تو همنفسی با پلنگی ستبر در بیشه آتش است. گفتن از تو؛ غرق شدن در دریایی مهیب است که موجهایی کوه وار دارد ...

پروازِ پاییزی‌ات آغاز بهار نوشته های تو بود. آغازی برای کشف شدنت.

 پروازِ جاودانت در نخستین روز خزان، بهار شکفتن تو و اندیشه های توست. قدری دیر اما گویا تازه داری کشف می‌شوی. چند روز پس از پروازت، شاعر مشهوری به من زنگ زد و گفت:

"کتاب شعر شستشو در باد پدرت را داشتم و خوانده بودم، اما دیروز دوباره آن را خواندم. در یک کلام بگویم که این کتابِ شعر به شکل مهیبی فوق العاده است. کشف زبانی تازه در گستره ادبیات و دویدن در دنیاز واژه‌ها و ترکیب های به شدت تازه و تجربه نشده‌ای که هر دم خواننده‌اش را غافلگیر می‌کند."

 حالا از خودم می‌پرسم این کتاب را و دیگر کتابهایت را چند تن از هموطنانت(یا نزدیکتر بیاییم) چند تن از اعضای خاندان، همشهری‌هایت و دوستانت خوانده‌اند؟ چند تن درباره نوشته هایت با تو سخن گفتند؟ چند تن به نوشته ها و سروده‌هایت اندیشیدند؟ چند تن تو را آن‌گونه که بودی شناختند؟

با این همه در این سرزمین، اکنون و برای همیشه تمام بلوطهای تناور دشتِ برم نام تو را فریاد می‌زنند، پرندگان بی پناه پریشان، به جستجوی تو برخاسته اند و دیوارهای نمناک کوچه های شهر، سر در گریبان زمزمه می‌کنند: اینجا روزی فرشته‌ای می‌زیست! فرشته‌ای که "سودای ساختنش تمام جهان بود"! فرشته‌ی حکمت!

 اکنون در لحظات دومین سالگرد پرواز بلندت به جاودانگی، یکی از شعرهای چهارپاره زیبایت که آن را بیش از 25 سال پیش سروده‌ای زمزمه‌ای بر لبان من است:

دلم سودای امیدی ندارد

به فردایی که می‌آید ستم خیز

سفر می‌بایدم بر پهنه ی خاک

خطر، هی می‌کشد: بگریز بگریز!

 

دلم آلوده‌ی دردی است گُلرنگ

بهارانش همه بر باد رفته

چو پیر خسته‌ی گمگشته در باد

که بر بنیاد او بیداد رفته

 

دلم در بند آن زیبا سرشتی است

که سر بر سینه خورشید دارد

گلوی بیشه‌ی فریاد در خون

شکوه طلعت ناهید دارد

 

گل اندیشه‌ام نشکفته می‌خواند:

خیالِ خلوت جانم حباب است

پلنگ زخمی دل سخت غرید:

بلور چشم مهتابم سراب است

 

سر سودایی فانوسِ خورشید

چو شمعی در حصارِ شب، شکسته

دهانِ گرگِ توفان نعره می‌زد

شراعِ زورق گردون گسسته

 

عقاب آرزو بر صخره‌ی دل

هوای سرکش پرواز دارد

کلام آتشین حق سرِ دار

غریو تندر فریاد دارد

 

غبار تن به دست باد رفته

سر آوارگی در گِل نشسته

دل کولی‌وش مرغِ مهاجر

غروب زخمی غربت شکسته

 

سپاه یاغی آتش ظفر کرد

خیامِ خرّم اندیشه برچید

سوارِ مستِ توفان تاخت می‌زد

دو چشمانم گل خاکستری چید

 

گلو، گنجینه‌ی فریادِ خون شد

سرِ فرزانه با دیوانه خو کرد

تنِ مسمومِ راه کوچه‌ی شب

گل اندیشه در خونابه بو کرد

 

چو مار شب حصار چنبر افراشت

شلالِ کاکلِ خورشید خشکید

سمندِ خسته‌ی جان در تک راه

شرنگ تاول سمضربه نوشید

 

حجاب از اختر شبگیر برگیر

دل دریا به گرداب خطر زن

پی پولاد بر راهی دگر نه

چو ساز عشق، آهنگی دگر زن

 

من و سودای زخم عافیت سوز

لهیب درد بر جان آتش افروخت

سفر با کوله بار کتف خونین

مرا غربت، مرا تنهاییم سوخت.

 

فرشاد فرشته حکمت

شب نخستین روز مهرماه 99

 

* نویسنده، فیلم ساز، کارگردان و استاد دانشگاه

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال